
اگر بخواهیم در تاریخ تلویزیون به دنبال سریالی بگردیم که توانسته باشد «کابوس» را به «هنر» تبدیل کند، قطعاً به نام «هانیبال» (Hannibal) ساخته برایان فولر میرسیم. این سریال فراتر از یک درام جنایی است؛ این یک مطالعهی روانشناختیِ نفسگیر دربارهی پیوندِ ناگسستنی میان «شکارچی» و «شکار»، «نور» و «ظلمت» است.
هشدار: این مقاله حاوی اسپویلهای داستانی از تمامی فصلهای سریال «هانیبال» است. اگر هنوز این ضیافتِ خونین را تجربه نکردهاید، ابتدا به تماشای آن بنشینید و سپس بازگردید.
ساختارِ یک ضیافت؛ دستهبندی و تحلیل
سریال هانیبال را میتوان در سه لایهی بنیادین تحلیل کرد که هر کدام به شکلی وسواسگونه مخاطب را درگیر میکنند: بله ، لایه های بیشتری برای بررسی وجود دارد اما ما قادر به بررسی همه انها نیستیم.
۱. زیباییشناسیِ انزجار (Aesthetics of Disgust)
یکی از دلایلی که باعث میشود هانیبال با هر سریال دیگری متفاوت باشد، «زیبایی» آن است. صحنههایی که باید حالبههمزن باشند، در این سریال با چنان دقت و هنری به تصویر کشیده شدهاند که شما را مسحور میکنند.از طراحی بشقابهای غذای هانیبال لکتر گرفته تا چیدمان جسدهایی که تبدیل به قطعات هنری شدهاند، همگی تضاد میان «جنایت» و «خلق کردن» را به چالش میکشند.
چشم هایی که بر روی جسد ها میچرخد. بله،هانیبال از هر جسد یک هنر میسازد نه یک بدن مرده خورده شده چیزی که هیچوقت به چشم خود نخواهید دید.
شاخ های فرو رفته ، گل های شکفته در قلب و قلبی برای هدیه نمونه های اثر این شخصیت هستند.
۲. رقصِ جنون؛ ویل گراهام و هانیبال
قلب سریال، رابطهی پیچیده و سمیِ میان «ویل گراهام» و «هانیبال لکتر» است. ویل به عنوان کسی که «همدلیِ افراطی» (Extreme Empathy) دارد، نه فقط جنایت را میبیند، بلکه آن را زندگی میکند. هانیبال، در مقابل، مانند یک معمارِ بزرگ عمل میکند؛ او میخواهد ویل را نه فقط به یک قاتل، بلکه به «خودِ واقعیاش» تبدیل کند. عشقی افراطی و دست نیافتنی بین شکار و شکارچی چیزی است که تمام بینندگان را میخکوب میکند
حتی هانیبال وقتی به ویل ضربه میزند ویل اورا میبخشد این عشقی بسیار عمیق که بین این دو شخصیت پیچیده شده مرز هارا میشکند این رابطه از یک بازیِ گربه و موش در فصل اول، به یک درگیریِ عمیقِ وجودی در فصل سوم تبدیل میشود جایی که تنها ما هستیم و سه شخصیت اصلی دو شکارچی و یک شکار شکارچی که توسط دیگر شکارچی میمیرد و در نهایت شکارچی دست در دست شکار خود گذاشته و باهم به سمت مرگ قدم رو میشوند با خونی که تنها نماد محافظت و عشق ان دو است
۳. روانشناسیِ شکار
سریال به این پرسش دامن میزند که چه چیزی یک انسان را به «هیولا» تبدیل میکند؟ «آبیگیل هابز» قربانیِ اصلی این ماجراست؛ دختری که میان دو پدر (یکی واقعی و دیگری نمادین یعنی هانیبال) گیر کرده و در نهایت در بازیهای روانی لکتر قربانی میشود. هر اپیزود، یک جلسه روانکاوی است که لکتر در آن، شخصیتهای اطرافش را قطعهقطعه میکند تا حقیقتِ وجودیشان را بیرون بکشد. لکتر ماهیت انسان را اشکار میکند و سپس خدا را برای انجام ندادن اینکار مسخره میکند . شخصیتی پیچیده و گنگ که فراتر از حد انسان است.اما چیزی که باعث جذابیت او میشود ماهیت او است ، ایا او انسان است؟ ایا یک خدا است؟ یا یک هیولا ؟
هانیبال لکتر: کشتن باید برای خدا هم خوشایند باشه ، چون اون همیشه اینکارو میکنه و ایا ما هم تصویری از جلوه خداوند نیستیم ؟
چرا این سریال هنوز زنده است؟
بسیاری از سریالها به سرعت فراموش میشوند، اما هانیبال در ذهن مخاطب «رسوب» میکند. پایانبندی فصل سوم که در آن ویل گراهام و هانیبال لکتر، پس از شکست دادنِ «اژدهای سرخ»، خود را به آغوشِ مرگ میسپارند (و بهطرز مبهمی نجات مییابند)، یکی از جسورانهترین پایانبندیهای تاریخ تلویزیون است. این پایان نشان داد که هانیبال هرگز دربارهی دستگیریِ قاتل نبود؛ بلکه دربارهی «تکمیلِ» یک نفر بود.
سخن آخر؛ آیا باید تماشا کرد؟
اگر به دنبال سریالی هستید که به شعور شما احترام بگذارد، از تصاویر کلیشهای دوری کند و شما را وادار کند که به بخشهای تاریکِ ذهنِ خودتان فکر کنید، هانیبال انتخابی بیرقیب است. اما مراقب باشید؛ همانطور که لکتر به قربانیانش میگفت: «به من اعتماد نکنید»، تماشای این سریال نیز اعتماد شما را به مرزهای اخلاق و زیبایی به چالش خواهد کشید.
هانیبال فقط یک سریال نیست؛ یک ضیافت است که اگر یک بار سر میز آن بنشینید، دیگر هرگز نمیتوانید به همان آدم سابق تبدیل شوید.
Eat the rude …
آیا شما هم فکر میکنید هانیبال لکتر تنها یک قاتل بود، یا او در حقیقت نیمهی گمشدهی ویل گراهام بود؟
نظر شما درمورد روابط شخصیت ها چیست؟نقش کرکتر های فرعی در سریال چه بود؟
دیدگاه خود را به اشتراک بگذارید











تحلیل بسیار خوبی بود، مرسی از شما که اطلاعات خود را به اشتراک گذاشتید
عاشق ماشق سریال و نویسنده مقاله💋